اگر به من بگویند بعد از چهارده معصوم (ع) یک نفر را الگو انتخاب کنم، همیشه دوست داشتم شبیه ترین به عباس(ع) باشم. کسی که تجلی خدا را در امامش می دید و حتی قدمی از او جلوتر نبود. این همه ادب در برابر امام و اهل بیتش از معرفت او سرچشمه می گرفت. این که می دانست حسین(ع) تمام وجود و هستی اش برای خداست. به مسیر امامش ایمان داشت. خوب می دانست تمام کارهایش همان چیزی ست که خدا خواسته. برای همین بود که حتی یک بار هم سوال نکرد، چرا اهل بیتت را به میدان جنگ می بری؟ هیچ گاه او را نصیحت نکرد. عباس(ع) می دانست تنها راهی که او را به خدا می رساند قدم برداشتن پشت سر حسین(ع) است. همین بود که هیچ امان نامه ای او را از راهش جدا نکرد. همان امان نامه ای که آوازه اش امان زینب(س) را بریده بود و نیمه شب او را از خیمه ها بیرون کشانده بود تا بداند نظر عباس(ع) چیست. تمام آشوب و دلهره خواهر با این جمله برادر تمام شد که« اگر مرا قطعه قطعه هم کنند، از حسین(ع) جدا نمی شوم».
عباس(ع) اولین کسی بود که جان خود را در راه حرم آل الله فدا کرد. اولین مدافع حرم.... تا زمانی که بود هیچ نگاه هرزه ای و هیچ دست تجاوزگری جرئت نزدیک شدن به حرم را نداشت.
به نظر من، از تمام آدم های دنیا، مدافعین حرم شبیه ترین ها به عباس(ع) هستند. کسانی که چشم بر هر چه داشته اند بسته اند تا نگاه هرزه ای و دست تجاوزگری جرئت نزدیک شدن به حرم آل الله را نداشته باشد...
ناهار را که میخورم، میروم آشپزخانه و لیوانم را آب می کنم. از در دفترش که رد می شوم بی اختیار نگاهم به سمت در نیمه باز می چرخد، انگار صدایی در گوشم می پیچد که صدایم می کند:خانم قنبری! چشمم میفتد به صندلی خالی اش. می فهمم خیالاتی شده ام. به سمت دفتر خودم می روم و تازه می فهمم، خداحافظی سخت ترین لحظه زندگی آدمها نیست، بلکه لحظاتی که بعد از خداحافظی تجربه می کنی به مراتب سخت تر است. توی ذهنم مرور می کنم از روز اولی که به عنوان همکار به جمعمان اضافه شد. از معدود آدمهایی که هنوز با تمام مشکلاتی که داشت ، تا می توانست لبخند میزد. تنها کسی که وقتی بقیه همکاران عصبانی می شدند و با آنها کار داشت کنار میزشان آرام می ایستاد، لبخند میزد، حالشان را می پرسید و بعد کارش را میگفت. مردی که هر وقت، هر کس در مورد نگرانی های زندگی و اتفاقاتش حرف میزد همیشه میگفت، هر چه خدا بخواهد.آدمی که انگار با بودنش میشد باور کنی، سادگی از دست رفته آدمها هنوز هم وجود دارد. او امروز از جمعمان جدا شد؛ وقتی با تک تک ما خداحافظی کرد باز هم می خندید، لبخند نه! واقعا می خندید. ما هم برایش آرزوی موفقیت کردیم و خداحافظی کردیم. وقتی از در شرکت بیرون رفت، کارگرها داشتند ورق ضخامت 20 را جابجا می کردند تا برای برشکاری آماده اش کنند. من هم با مدیرمان مشغول بررسی نقشه ها بودیم که به کارگاه بدهیم، اما آن پایین توی دفتر کارش یک صندلی خالی شده بود...
24شهریور 1394
*این مطلب در تاریخ 8خرداد 94 در بلاگ اسکای نوشته شده بود.
عاشقش نبودم. دوستش هم نداشتم. حس دیگری بود. حسی مثل عصر تمام چهارشنبه هایی که توی ترمینال کرمانشاه بودم برای برگشتن به خونه. مثل خواب دم دمای صبح. گوش دادن به صدای پرنده ها تو هوای بهاری. "عین گاز زدن به قاچ های هندوانه ی خنک در گرمای ظهر تموز، کف حیاط، لب ِ حوض..." یا خوردن یه استکان چای داغ تو یه روز سرد زمستونی پشت پنجره ی رو به دانه های برف، مثل خسته نباشیدها بعد از یک روز سخت کاری جلوی در خروجی، مثل خنده های از ته دل. مثل اسمس واریز حقوق بعد از چند ماه. مثل یک لحظه بعد از تمام شدن پایان نامه، گرفتن نمره خوب برای امتحانی که اصلا خوب نخونده بودی، مثل گل زدن تو دقیقه نود و سه بازی، یه پرتاب سه امتیازی تو سه ثانیه آخر بازی دقیقا زمانی که سه امتیاز عقبی.
بودنش مثل لحظه هایی که استاد دیر میاد سرکلاس، عین دیدن منظره های جاده چالوس، عین روزهای شلوغ جمع شدن نوه ها تو حیاط بزرگ خونه مادربزرگ، مثل آب بازی تو گرمای تابستون. مثل پیدا کردن اتفاقی یه اسکناس توی جیب یه لباس قدیمی تو روزای بی پولی...
*این مطلب در تاریخ 6خرداد 94 در بلاگ اسکای نوشته شده بود.
نیلوفر نیک بنیاد یا همان نیکولای خودمان، در یکی از مصاحبه هایش گفته بود، نوشته ها برای نویسنده ها مانند بچه هایشان می مانند. نویسنده پای تمام خوبی ها و بدی های نوشته اش می ماند. مسئولیت هر اتفاقی از سوی آن را قبول می کند و حساسیت خاصی روی نوشته هایش دارد. هیچکدام از ما از این قاعده مستثنی نیستیم و حالا که بلاگفا بدون اطلاع قبلی بچه هایمان را گروگان گرفته و مدام امروز و فردا می کند، نگران بچه هایمان هستیم و هر روز بلاگفا را چک می کنیم تا شاید خبری از آنها باشد. اما نمی توان دست روی دست گذاشت. کار ما به دنیا آوردن است. بچه های جدید در راهند. جوانه های کوچکی که شاید مسیری جدیدی را در نوشتن برایمان باز کنند. شاید دوستان جدیدتری اینجا پیدا کنیم و نگاهمان به زندگی عوض شود. باید دوباره عزممان را برای نوشتن جزم کنیم. نوشتن یکی از معدود راههایی ست که بیشتر به زندگی امیدوارمان می کند. اینجا کمی متفاوت با وبلاگ قبلی ام است. عنوان و آدرس تغییر کرده و شاید سبک نوشته ها هم کمی تغییر کند. اینکه اینجا ماندگارم یا نه را نمی دانم اما تا روشن شدن تکلیف بلاگفا اینجا را خانه جدید خودم می دانم. البته خانه موقت! و تا عادت کردن به آن کمی زمان لازم دارم. امیدوارم خواندن مطالب اینجا برایتان خالی از لطف نباشد.